کف دستم ديگر رنگ طبيعيش را از دست داده.....
بايد گريخت...دور شد از اين شهر....
از ماهی... از آب...از هر نقطه که رنگی نيست...بايد واژه ای از آغاز....
شير فاسد مثلا...يا شهوت جست.
مردم زير چراغهايی زرد با بوی تعفن پيوسته جاری در فضا....ذره ای تقدير و بلوغ٬ نفس ميکشند...
زير قابی از ماه....بی پروا عرق ميکنند!
مينوسند از عشق اما....افسوس....
فرياد زنان در بستر٬ ترش تر ميخوابند٬ ميلغزند...نطفه ها ميبندند...حيوان ها !
با بوی عرق ميسازند. رشته های خونی را پاره پاره ميکنند..آنقدر خونين ميخوابند تا به لذت برسند...آنقدر فشار ميدهند تا ذره ذره وجودشان بميرد و باز هم لب بر لب هم ميگذارند...مينويسند عشق! حيوان ها !......
نطفه هايی از شهوت ميبندند..همه اش زير چراغهای زرد........
نويسنده : سکوت (آشنا)